داستان(مرد مست...)

خرید بک لینک
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلیدوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره… زن اون رو می کشه کنار و همه چیوتمیز می کنه… صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث وشروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده… مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره … که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته… زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقتروی میز آمادست… من صبح زود باید بیدار می شدمتا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم… زود بر می گردم پیشت عشق من دوست دارم خیلی زیاد… مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟ پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی… هی خانوووم ، تنهااااام بزار، بهمدست نزن… من ازدواج کردم… ˙·٠• هـــــــــمه چـــــــــی •٠·˙ برويد ضررنميكنيد...

ما را در سایت ˙·٠• هـــــــــمه چـــــــــی •٠·˙ برويد ضررنميكنيد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: فرشيدشاهرضايي بازدید: 193 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1391 ساعت: 0:05

صفحه بندی